یک آدم خوشحال

چون دوست دارم در زندگی خوشحال باشم...

یک آدم خوشحال

چون دوست دارم در زندگی خوشحال باشم...

از سال ۸۷ یعنی از نوجوانی توی بلاگفا وبلاگ می‌نوشتم و می‌نویسم
رفیق خیلی عزیزی به لهجه اصفهانی پرسید
بیای بیان چی اَزِد کم می‌شِد
و من در پاسخ آمدم بیان.
به این امید که حرف‌هایم اینجا مصداق آن فراز مداحی حاج مهدی رسولی باشد:
«دوست دارم هرجا میرم از تو صحبت بکنم»

 

اگر در محضر قرآن زانوی ادب نزنی، در محضر امام هم نمی‌زنی.

اگر قرآن برایت کسالت می‌آورد امام هم...

اگر برایت مهم نیست که برای ارتباط گرفتن با قرآن تلاش کنی ارتباطت با امام هم واقعی نخواهد بود.

اگر اوامر و نواهی قرآن ذهن و عملت را درگیر نمی‌کنند در مقابل اوامر و نواهی امام هم به راه دل‌بخواه خودت خواهی رفت.

داشتم فکر می‌کردم...به اینکه چقدر از امام خواسته‌ام و می‌خواهم مرا به راهی ببرند که خرج ایشان شوم. 

بعد یادم افتاد مدتی قبل حین قرآن خواندن دیده‌ام خدا از مغفرت و بهشتی تعریف کرده که وسعتش به وسعت زمین و آسمانهاست و آن را به متقین وعده داده. من اول چشم‌هایم برق زده و به آن مغفرت و جنت طمع کرده‌ام ولی وقتی به کلمه متقین رسیده‌ام آن را سنگین و مبهم پنداشته‌ام. آیه بعد دوباره شادی به جانم برگشته چرا که خدا ویژگی‌های متقین مذکور را در آیه بعد گفته:

در گشایش و در سختی انفاق می‌کنند، کظم‌غیظ‌کنندگان‌اند، و عفوکننده‌ی مردم‌اند...

نگاهی به خودم کردم و دیدم من هیچ کدامشان نیستم و اخیرا حتی تلاشی برای این چنین بودن هم نکرده‌ام.

خب مگر می‌شود که از نظر قرآن در دسته آدم‌های خوب نگنجی ولی ناگهان بشوی جزو دسته آدم‌هایی که خودشان را برای امام‌شان خرج میکنند؟ 

«...انی تارک فیکم الثقلین...لن یفترقا ابدا...»

ولی به هردو می‌شود متوسل شد و از هردو طلب کرد و از دوری هردو گریست، و از هریک می‌شود ارتباط نزدیکتر با دیگری را نیز خواست. 

 

 

عنوان مطلب از دعای روز دوشنبه حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها است. 

 

  • ن ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌

 

نه به من که هرکی رو با هر وضعی توی شلوغ‌ترین نقطه شهر هم ببینم یه بهانه و توجیهی پیدا میکنم بهش چیزی نگم

نه به این دختره که اومده گوشه مسجد دانشگاه به یکی که مقنعه‌اش افتاده تذکر میده و بحث می‌کنه که مسجد حرمت داره مقنعه ت رو سرت کن

امیدوارم این تذکر و بد‌وبیراه‌هایی که بعدش شنید رو جزو کارنامه مجاهدتش در راه خدا فاکتور نکنه

 

  • ن ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌

 

شب تولدم که هفته قبل بود، حال خوبی نداشتم. شاید بگید وای چه اتفاق جدیدی! چرا؟؟ تو که همیشه حالت خوبه فقط همین یه بار بد بوده:))) خب باشه...طبق معمول حال خوبی نداشتم. ولی نه، خیلی هم طبق معمول نبود. آخه من تو دنیای واقعی اینقدری که اینجا حالم بده بد نیستم. خلاصه...حالم گرفته بود و غمگین بودم. از قضا س هم وقتی اومد خونه حالش گرفته بود. الان یادم نیست سر چی؟ یعنی یادم نیست که می‌دونم سر چی یا نه؟ ولی یا سر مشکلات خانوادگی بود یا مشکلات کاری یا هردو یا مشکلات مالی که این ایام باهاش رو به روییم یا همش با هم. بعد این هی گیر داد به من هی گیر داد...چرا در گنجه بازه چرا گوش خر درازه...چرا سماور آب نداره چرا غذا نمک نداره چرا فلان چرا بیسار...حالا من همیشه غمگین که هستم یه ذره خشمگین هم هستم ولی اون شب خیلی غمگین بودم طوری که اصلا خشمگین نبودم...آهان راستی س اصلا یادش نبود شب تولدمه و با اینکه من به خاطر شرایط مالی مون توقع گل و کادو و کیک و شیرینی و جشن و دست و جیغ و هورا نداشتم ولی اینم به غم‌هام افزود...خلاصه تا آخر شب هی گیراش رو داد و من هیچی نگفتم شب آخرین گیرش رو هم که داد من توی تاریکی گریه کردم و اون گیر بعدی رو هم به این موضوع داد و خوابید.

این دیگه منو عصبانی کرد. گیرش نه ها، اینکه خوابید. بابا گیر میدی مرد باش پاش وایسا، گیری که دو دقیقه بعد خوابت می‌بره که قبول نیست. خلاصه هی از خشم اینکه گیر داده و خوابیده به خودم پیچیدم. مونده بودم چیکار کنم. معمولا اینجور وقت‌ها یا یه کاری میکنم بیدار شه و به اشتباه خودش اذعان کافی رو داشته باشه و بعد با خیال راحت بخوابیم، یا از اونجا که کلا از بیدار کردن آدما از خواب می‌ترسم همه خشمم رو می‌نویسم و براش می‌فرستم که صبح که پا میشه حالش بد شه. راه دوم رو انتخاب کردم ولی هر پیامی که به ذهنم می‌رسید نمیتونست به اون اندازه ای که مدنظرم بود حالش رو بد کنه و در نتیجه خشم‌ من رو فرو بنشونه.

بنابراین یه کار دیگه کردم.

یه پیام بلندبالای پرمحبت و عاشقانه و ادبی نوشتم و توش درباره حال خودم و ناراحتی‌ام توضیح دادم.

بعدش با خیال راحت خوابیدم.

صبح در جواب برخورد بسیار مثبتی دریافت کردم و گفت که اونم برام به زودی کاغذ می‌فرسته. (که خب هنوز نشسته‌ام به در نگاه میکنم...)

و اینگونه بود که من با درایتی مثال‌زدنی تهدید رو تبدیل به فرصت کردم. 

حقیقتا خودم از این عمل به‌جا و شایسته خودم تعجب کردم. 

آفرین.

 

  • ن ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌

 

صادقانه بگم، دیگه به تنگ اومدم. در طول روز گاهی یادم می‌ره گاهی هم یادم میاد. بعضی جاها و در مواجهه با بعضی آدم‌ها بیشتر یادم میاد. مثل این می‌مونه که یه بیماری خطرناک داشته باشم و گاهی یادم بره بهش فکر کنم. از اینکه فهمیدم و همچنان دارم میفهمم چه ویژگی‌های بدی جزو لاینفک شخصیتم هست وحشت‌زده‌ام، و غمگین، و یه ذره ناامید. کاش مثل دردهای جسمی و روحی، برای دردهای اخلاقی دکتری وجود داشت. حداقل فرق بیماری صعب‌العلاج جسمی با این بیماری‌ها اینه که سر بیماری جسمی میگی ته تهش می‌میرم و دردهام تموم میشه. ولی این بیماری‌ها تازه بعد از مرگ دردهای اصلی‌اش شروع میشه. می‌ترسم. 

 

  • ن ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌

 

امروز بعد صد سال رفتم جلسه حضوری، در حد یک ساعت...جلسه تموم شد اذان گفتن. من متاسفانه خیلی اعتنا نکردم، گفتم میرم خونه نماز میخونم و توی ذهنم توجیه کردم بچه اذیت می‌کنه و... . اومدم بیام بیرون دیدم در نمازخانه آقایون بازه و صف نماز جماعت هست، گفتم بذار یه لحظه برم نماز ظهرم رو بخونم. امام جماعت اینقدرررر لحنش قشنگ بود که خدا می‌دونه. انگار حاج مهدی سماواتی مناجات امیرالمومنین توی مسجد کوفه رو بخونه. اونجوری نماز می‌خوند. عشق کردم. با نشاط فراوون سر بلند کردم گفتم خدایا شکرت. 

  • ن ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌

 

همیشه گفته‌ام که شاید برای اتفاقات مختلفی که در عالم می‌افتد از ما کمک مستقیم و کارهای (به‌ظاهر) خیلی بزرگی برنیاید. همیشه گفته‌ام ما نمی‌توانیم به همه علوم و مهارت‌هایی که وجود یا امکان وجود دارند مسلط شویم. ما نمی‌توانیم همه شغل‌های لازم را داشته باشیم. هریک‌مان نمی‌توانیم کار همه‌مان را بکنیم. نه. باید این کمالگرایی افراطی که اتفاقا این روزها به ما زیاد تحمیل می‌شود را دور بریزیم.

ما نیروی سپاه قدس نیستیم. نظامی نیستیم. خبرنگار و آدم فرهنگی خاصی که حضورمان در میدان ارزش ویژه‌ای بیافریند نیستیم.

اما آدم هستیم و چشم داریم و با همین چشم‌های کوچک‌مان خیلی چیزها می‌بینیم و نمی‌توانیم نبینیم.

 

آری دست‌هایمان آنقدر بلند نیست که به فلسطین و لبنان و سوریه برسد و بالای سر زن‌ها و بچه‌ها چتری شود که بمب‌ها و موشک‌ها به آنها نخورد‌، یا آنها را از باد و باران و سرما در امان نگهدارد

اما آنقدر بلند هست که در قنوت هر نماز و بعد از آن و در هر سحرگاه و هر نیمه‌شبی به آسمان بلند شود و (حتی در کنار دعاهای شخصی،) دعایی برای مردم عالم را بالا ببرد و برای آنها گشایش بخواهد.

 

آنقدر بلند نیست که بتواند مردم را از گرسنگی و تشنگی‌ای که خواست و عمد اسرائیل برای از پا درآوردنشان بوده نجات دهد، 

اما آنقدر بلند هست که به قدر درصد و «حق معلوم» ای از درآمد و داشته ماهانه‌مان شریک مخارج زندگی مردمی که زندگی‌شان با جهاد و مبارزه درهم آمیخته شود. 

 

خطاب به خودم می‌گویم که هم باورهای توحیدی دارم و هم همزمان! عافیت‌طلبم و دوست دارم به زندگی خودم مشغول باشم: 

اگر خلق انسان اساسا با مفهوم ابتلاء و آزمایش گره خورده است و اگر ابتلاء آن مردم این است که نه برای حیات خودشان و خانواده‌هایشان (که مدتهاست این حیات در معرض تهدید است طوری که دیگر در اولویت نیست) که برای بقاء حق و خاموش نشدن نور کوچک ایستادگی در مقابل ظلم جهان‌خوار، چنین رنج‌های عظیمی را تحمل کنند، 

ابتلاء تو چیست؟

چطور در چنین جهانی می‌توانی به حال دردهای کوچک زندگی خودت بگریی و دلسوزی کنی و نام آنها را ابتلاء بگذاری؟

و پس اگر این دردهای کوچک ابتلاء تو نیست، چه چیزی ابتلاء توست؟

 

و اگر ابتلاء و آزمون زندگی تو همین رنج‌های عظیم دنیا و واکنش تو در قبال آنها باشد چه؟

آیا در پیشگاه خدا برای اینکه حتی برای آنها دعا نکردی و به کوچک‌ترین سهم‌ها از مال‌ت در بلای آنها شریک نشدی پاسخی داری؟

 

شناسه کانال من در بله: 

@arzeshafzoode

 

  • ن ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌

 

دو دقیقه قبل اذون صبح با صدای پدافند از خواب بیدار شدیم. 

دیگه نخوابیدم و کار کردم.

هفته جدید رو اینجوری شروع کردیم.

 

زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم
باید این بار به غوغای قیامت برسم
من به قد قامت یاران نرسیدم ای کاش
لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم
آه مادر! مگر از من چه گناهی سر زد؟
که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم
طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من
نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم
سیب سرخی سر نیزه است دعا کن من نیز
این چنین کال نمانم به شهادت برسانم...

 

 

  • ن ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌

 

دو سه روزی شهرستان بودیم و هی پشت هم اتفاقات ریز خلاف میلم پیش آمده بود و امروز دیگر به‌هم‌ریخته و عصبانی شده بودم و از صبح افکار منفی توی مغزم سخت جولان می‌دادند. شب قرار بود برای سالگرد بابا مراسم مردانه‌ای با حضور دوستان بابا خانه پدری برگزار شود. سریع رفتیم تهران که س خودش را برساند. توی مسیر داشتم فکر میکردم یار واقعی امام این روزها به چه چیزی فکر میکند؟ با فکرهای خودم مقایسه کردم و غصه خوردم. تازه تهران رسیده بودیم که مامان زنگ زد و گفت من و مهدیه میخواهیم توی اتاق بمانیم که روضه گوش کنیم. تو هم بیا اینجا. رفتم. مامان و مهدیه داشتند درباره شهدای اخیر مقاومت حرف می‌زدند. توی دلم غصه خوردم که دغدغه این روزهای آنها چیست و دغدغه من چی...روضه شروع شد داشتم توی گوشی می‌چرخیدم. وسط زیارت عاشورا آن اتفاق خاص افتاد. آن لحظه ناب پیش آمد. گریه‌ام گرفت. گوشی را کنار گذاشتم. تا آخر روضه گریه می‌کردم. (مثل) کافری که تازه مسلمان شده باشد. (مثل) گناهکاری که نور رحمت خدا به قلبش تابیده باشد و توبه کرده باشد. قلبم مثل آیینه شفاف شد. تمام وجودم پر از فکرهای خوب شد. دوست داشتم خوب شوم. چه حس لذت‌بخشی...

(مثل) کودکی زیر چادر حضرت مادر در پناه همه خوبی‌ها بودم...

 

  • ن ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌

در راستای پست قبل، و در اهمیت بحث روایت، گفتم این مطلبی که ۶ سال پیش درباره سمیر قنطار نوشته بودم رو اینجا هم بذارم. برای اونایی که نمی‌دونن باید بگم سمیر لبنانی و عضو جبهه آزادی‌بخش فلسطین بود. یکی از طولانی‌ترین سالهای اسارت در زندانهای اسرائیل رو داشت. حزب‌الله برای آزادی‌اش تلاش زیادی کرد با اینکه هم اختلاف فکری هم اختلاف مذهبی بین سمیر و حزب‌الله وجود داشت. سمیر دروزی‌مذهب بود اما در زندان شیعه شد و البته سیدحسن نصرالله با اعلام شیعه شدنش مخالفت کرده بود تا این تصور ایجاد نشه که شیعه شده که حزب‌الله برای آزادی‌اش تلاش کنه یا چون شیعه شده حزب‌الله برای آزادی‌اش تلاش کرده. در نهایت سال ۲۰۰۸ آزاد شد و سال ۲۰۱۵ در سوریه به شهادت رسید. 

 

 

از وقتی خبر شهادتش رو دیدم و عکسش با پسر کوچیکش علی رو، رفتم تو نخش که این کی بوده؟ ۳۰ سال بودن تو زندان‌های اسرائیل چیز کمی نیست؛ خصوصا واسه کسی که از ۱۷ سالگی اسیر شده باشه...
یه مدت داشتم سعی می‌کردم با حرفای ویکی‌پدیا کنار بیام و بپذیرم آدمای جبهه مقاومت میتونن از اون چیزی که فکر می‌کردم هم غیر علیه‌السلام تر باشن! شیعه نبودنش یه طرف، جنایتی که ویکی‌پدیا بهش نسبت داده بود رو هیچ‌جوره نمی‌تونستم هضم کنم جز اینکه بگم طرف جز تلاش برای فلسطین، هیچ اشتراک فکری اعتقادی عملی دیگه‌ای با ما نداشته.
بعد مدتی، یه روز خیلی اتفاقی به یه رفیق مخلص‌ام رسیدم که روی یکی از نیمکتای دانشکده مشغول کتاب خوندن بود. کتاب دستش "حقیقت سمیر" بود و بابی شد برای گفتگوی ما درباره سمیر قنطار و کارهای کرده و نکرده‌اش. بهم گفت قضیه اونجوری نیست که تو شنیدی و بذار خود سمیر توی کتاب برات تعریف کنه واقعیت چی بوده...
گفتم باشه در حالی که تو ذهنم گذشت خب معلومه که هرکس ماجرا رو جوری تعریف میکنه که خودش خراب نشه!

کتاب رو گرفتم و شروع کردم به خوندن و ناگهان در حالی به خودم اومدم که نه فقط شبهاتم حل شده بود،  که دیدم سمیر شده معلمم و فصل به فصل پربارترم میکنه...

سمیر خیلی چیزا به من یاد داد. کوهی که هیچ‌وقت در مقابل ظالم سر خم نکرد. سال‌های سال آزادی هم‌زندانی‌هاش رو دید و بارها زمزمه آزادی خودش پیچید و آزاد نشد، ولی خم به ابرو نیاورد. مرد شجاعی که هیچ‌وقت زانوهاش در مقابل اسرائیلی‌ها نلرزید. وقتی حکم دادگاه رو خوندن که به ۵۸۲سال و ۶ماه زندان محکوم شده بود، به دادگاه گیر داده بود اون ۶ماه برای چیه؟! سرشار از عزت‌نفسی که توی این ۳۰ سال لحظه‌ای ازش دست نکشید. 
از اینا مهم‌تر، سِیر فکری و اعتقادی عجیبش که نمونه عینی رشد مبتنی بر آگاهیه. سمیر توی زندان حرف گروه‌ها و آدم‌های مختلف رو شنید و مدت‌ها به دلایل شکست گروه‌های مبارز علیه اسرائیل فکر کرد؛ و این فکر تغییرات زیادی رو برای او رقم زد از جمله اینکه متوجه شد حزب‌الله با همه گروه‌های دیگه‌ای که علیه اسرائیل می‌جنگن فرق داره. در سکوت، حزب‌الله و سیدحسن‌نصرالله رو پیگیری کرد و به مرور هم به خودش، هم به منِ مخاطب روایتش، ثابت شد که این آدما هستن که با اعتقاد درست و عمل شجاعانه و محکم و فکرشده، حتماً پیروز نهایی جنگ با اسرائیل‌اند. ‌
‌‌
‌نشستن پای روایت سمیر قنطار، به اندازه ساعت‌ها کلاس درس، هم کلاس درس اخلاق و فضائل انسانی، هم کلاس درس تاریخ و علوم سیاسی برای من آورده داشت. 
به روح بزرگ و آرمان بلندش درود می‌فرستم. ‌

 

 

  • ن ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌

 

 

متن ویکی‌پدیا درباره یحیی السنوار منو یاد سمیر قنطار انداخت. ویکی‌پدیا او رو هم طوری معرفی کرده بود که با تعجب به خودم گفته بودم این آدم جز بحث دفاع از فلسطین نکته مشترکی با ما نداره. خشن، بی‌رحم، بدون توجه به اصول انسانی، فقط در فکر شکست دشمن. شیعه هم که نبود. 

بعد از خوندن کتاب «حقیقت سمیر» نگاهم زمین تا آسمون عوض شد. 

روایت. روایتی که از حقیقت میشه خیلی تعیین‌کننده است. البته گاهی یه سری نکته ریز باعث میشن تو به روایت غالب شک کنی. مثلا درباره یحیی السنوار، اون تسبیح و کتاب دعای همراهش، کتاب رمانی که توی زندان نوشته، صحبت‌هایی که این دو روز ازش خیلی بازنشر شده و... . 

البته که شجاعتش توی فیلم لحظات پایانی زندگیش من رو شوکه کرد. اما مهمه که این شجاعت در رویارویی با مرگ از چه اعتقاد و روحیه‌ای نشأت گرفته. 

 

  • ن ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌